تبليغاتX
دل نوشته

آی آسمان

در تمام  روزهای بی مهربانی  ِ مهر که گذشت

این همه باران را پشت کدامین ابر پنهان کرده بودی ،

وقتی که دست های دلم تشنه مانده بود ....

؟؟؟

 

 

 

این همه باران کجا بودند

وقتی که در نبودِشان ،

دل  آنقدر لالایی خواند

 که دست های ِ نوشتنم خوابشان برد  ...

؟؟؟

 

 

 

حالا

چندین روز است که می خواهی

بی اندکی ابر که دیده شود ،

بر دست هایی باران شوی

که در جیب هایم به خواب رفته اند ...

؟؟؟

 

 

 

آی آسمان

تو  گمان میکنی ، دست های ِ من

این همه اشک های  ِ تو را تاب خواهند آورد و  کلمه ای نخواهند بارید ؟؟؟؟

من هیچ نمی دانم ...

 

 

 

 

دیر آمدی باران ....

من جایی در حجم نبودنت گم شده ام ...

!! نوشته شده توسط نينا | 23:27 | سه شنبه هشتم بهمن 1387 •

هوس خوردن بستنی...

من که از دور بودن و دیر دیدنت گلایه ای نداشتم

من که همانگونه دوست داشتنت بی عاشقی را بنده بودم

 

تو مگر کفش های سفر با خودت را

جفت نکردی برای برهنگی پاهای دلم

که تاول زده بود از پَرسه های مدام

در کوچه های خاطرات روزهایی

که نبودی و آوار شده بود بر سرم

؟؟؟!!!

 

تو مگر نگفتی هراس دوست داشتن ِ پنهانی من

به بی قراری تمام شب های بی ستاره ات می ارزد

؟؟؟!!!

 

تو مگر بغض نکردی که بیا

و بی بی این روزها و شب های بارانی ام باش بانو

؟؟؟!!!

 

 

من که گفته بودم

کفش های سفر برایم تنگ

بی همسفری میان راه برای دلم دشوار

دوست داشتنم حرام

و آسمان دلم بارانیست

 

 

من که گفته بودم

به دل اگر روی خوش نشان بدهم

بی تو بودن را زندگی نخواهد کرد دیگر

 

 

نگفته بودم ؟؟؟!!!

 

 

حالا که دل دور بودن و دیر دیدنت را بغض می کند مدام

حالا که ذکر تسبیح هر ثانیه اش شده ای

حالا که تورا بهانه می کند برای حیات

 

پشت هراس های از ابتدا دانسته ات پنهان شده ای

 

می گویی کم می آوری در برابر بایدها و نباید هایی

که برایت رقم میزنند

؟!

می گویی ایمان بیاورم دوست داشتنت را

که می خواهی

و نمی گذارند داشته باشی دلم را

؟!

 

 

دوستت دارم گفتنت را باور کرده است دلم

عاشقی ات را اما ...

 

 

 

خواستن من برای تو

هوس خوردن بستنی در تابستان نبود ؟؟؟!!!

!! نوشته شده توسط نينا | 23:39 | جمعه دوازدهم مهر 1387 •

چقدر زود فراموش کردیم...

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

!! نوشته شده توسط نينا | 0:52 | چهارشنبه دهم مهر 1387 •

هی فلانی...

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد ، هست

حرف هست

عشق هست

بغض هست

درد هست

 

اما

چه بگویم وقتی

نه در آرزوهایت حرفی از رویای با من بودن است

نه در روزهایت تلاش ِ داشتن ِ همیشگی ِ من

 

گمان مبر همیشه حوالی خواب های تو بیدارم

گمان مبر که همیشه عاشقانه می نویسم و می خوانمت

 

عشق

به زخم که برسد ، سکوت می شود

زخم که عمیق شود ، بیداری ِ دل ، درد دارد

 

 

من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم

دارم

سکوت

می شوم

 

 

 

با من از عشق چیزی بگو

پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود.

!! نوشته شده توسط نينا | 18:14 | یکشنبه هفتم مهر 1387 •

زیباترین حرف ات را بگو

شکنجه ی پنهام سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه ئی بیهوده می خوانید.

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرف بیهوده نیست.

حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی ست.

چرا که عشق خود فرداست

خود همیشه است....

!! نوشته شده توسط نينا | 22:45 | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 •

گفتی :
تنها خطای این روزهایی که گذشت ومی گذرد شاید ،
گاه خوردن شرابی ست که سرخوشم کند در لحظه های بودنم

سکوت کردم


گفتی :
میهمانی امشب را اگر تاب نمی آوری رفتنم را ، نمی روم

سکوت کردم


گفتی :
تاب نمی آورم چشم های ابریت را که میل باریدن دارند

سکوت کردم


گفتی :
حال من خوب است اگر حال تو خوب باشد گلم

سکوت کردم

 

گفتی : ...

گفتی : ...

گفتی : ...

.

.

.

من سکوت کردم

.

.

.

نگو که نمی دانستی

سکوت یعنی:
تنهاخطایت را نکرده ام هیچ گاه

سکوت یعنی :
تاب نمی آورد دلم رفتنت را

سکوت یعنی :
بارانی می شود هوای دلم امشب

سکوت یعنی :
حال من خوب ... نیست.


سکوت یعنی :
...


.

.

.

 

حالا
شب است
تو رفته ای
و من مانده ام و چشم هایی که میل باریدن دارند

حالا
تو میرقصی شادیت را با سرخوشی
در جمع دخترکانی
که پریشانی زلف هایشان را به رخ می کشند

و دل می رقصاند مرا
پیرامون دقایقی که آشفتگی ام را به تمسخر نشسته اند

حالا
حال من خوب نیست و حال تو خوبتر از همیشه من است (شاید !)

حالا
در گذر این دقیقه های لعنتی
همین دقایقی که می دانند
چه بی صبرانه تمام شدنشان را به تمنا نشسته ام

آنقدر آگاهانه دلم زار می زند
که هیچ چیز
نه
هیچ چیز نمی تواند سرخوشش کند

!! نوشته شده توسط نينا | 13:26 | چهارشنبه بیستم شهریور 1387 •

آب زندگی

دوام عشق می خواهی مکن با وصل آمیزش       که آب زندگی هم میکند خاموش آتش را
!! نوشته شده توسط نينا | 11:54 | شنبه شانزدهم شهریور 1387 •

فاصله میان ما

فاصله میان ما
از اینجا که منم
تا آنجایی که تو ایستاده یا نشسته ای ( نمیدانم ! )
چند قدمی بیشتر نبود
که آن را هم تو عقب تر قدم زدی

حالا

هرچقدر هم که بدَوَم حجم نبودنت را ،
کم نمی شوند فاصله هایی که من نزدیک تر می آیم
و تو  بودنت را دورتر می روی

 
قصه ی ما ،
قصه ی همان دو خط موازی نیست که در هیچ ابدیتی تلاقی نمیکنند؟؟؟

.

.

.

سر به زیر نشو وقتی از جواب می مانی عزیز دل

قصه ما همان قصه است...

!! نوشته شده توسط نينا | 11:44 | پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 •
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1